تبلیغات
برگزیده های وب - دیدار با جانبازی استثنایی
نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 10 خرداد 90 ساعت 11 و 22 دقیقه و 51 ثانیه
سنندج - اسفند ماه 1363
پس از گذشتن از چند خیابان داخل كوچه‌ای و وارد منزل كوچك شدیم. این محل كه تقریبا در حاشیه سنندج بود، حال و هوای عجیبی داشت. پارچه‌هایی در دو سمت كوچه و اطراف خانه زده شده بود. بچه‌های محل هم با دیدن ما طرفمان آمدند و با ما وارد آن خانه شدند. چون خانه كوچك بود و دو اتاق بیشتر نداشت، در حیاط منزل جمع شدیم.
جانبازی كه با دو عصا و به آرامی حركت می‌كرد از ساختمان خارج شد و بر صندلی كنار دیوار حیاط نشست. برادر راهنما ضمن معرفی ما به او، از ایشان خواست داستان خود را برای ما تعریف كند. برادر جانباز هم در حالی كه از سرخی صورتش معلوم بود تعریف داستان برایش آسان نیست، ابتدا خود را معرفی كرد: من پاسدار هستم و حدودا دو سال و اندیست كه وارد سپاه پاسداران شده‌ام. سال گذشته در یك كمین ضد انقلاب با گروهمان محاصره شدیم و تمامی افرادمان در درگیری زخمی و یا شهید شدند و من هم تیر خوردم. فرمانده آنان (ضد انقلاب) آمد و یك یك زخمی‌ها را تیر خلاصی زد تا به من رسید. از اسمم كه روی لباسم بود فهمید كه كرد هستم. تنها یك تیر به پایم خورده بود. از من خواست سر پا بایستم. بعد از پشت سر با اسلحه ژ3، هشت گلوله از گردن تا پایین كمر روی ستوان فقراتم شلیك كرد و در همان حال به زبان محلی گفت: می‌خواهم زجركش‌اش كنم كه راحت نمیری و همه بدانند ما با هم محلیهایمان كه به آرمان ما وفادار نباشند سخت‌تر از دیگران برخورد می‌كنیم.

من از صبح كه كمین خوردیم تا عصر، وسط جاده افتاده بودم و خون زیادی از بدنم رفته بود، اما خداوند نخواست و در من لیاقت ندید كه شهید شوم. گشت سپاه رسیدند. اول فكر كرده بودند شهید شده‌ام، اما وقتی داشتند مرا به طرف معراج شهدا می‌بردند، دیدند كه هنوز نفس می‌كشم. فوری مرا به بیمارستان بردند و بستری‌ام كردند. پس از مدتی زخم‌هایم بهبود یافت. اما از آنجا كه گلوله‌ها به نخاعم برخورد كرده و قطع نخاع شده بودم، كاملا بی حركت بودم و چند ماهی را در آسایشگاه جانبازان دائما روی تخت بودم. شخصی در موقعیت من می‌بایست حتما پرستار داشته باشد و یك نفر كارهایش را انجام دهد. مادرم طاقت نیاورد و به هر شكلی بود مسئولین و خودم را قانع كرد كه خودش پرستاری‌ام را برعهده بگیرد. او پس از انتقال به خانه، دائم‌ تر و خشكم می‌كرد. زندگی برایم سخت بود. با آن كه مادرم برایم هیچ گونه كوتاهی نمی‌كرد، خجالت زده او بودم. تا اینكه شب جمعه شش هفته قبل، مادرم در ضمن حرفهایش به حالت خبری گفت: می‌دانی امشب شب شهادت مادر سادات، حضرت فاطمه زهرا (س) است و منزل فلانی ( یكی از خویشاوندان) مراسم گرفته‌اند.


گفتم: شما شركت كن.


گفت: نه! مراسم من تویی.


از من اصرار و از او انكار كه نمی‌روم، شاید تو كاری داشته باشی. گفتم: نه! كارها را انجام می‌دهم. شما برو برای من هم دعا كن. و بالاخره او را راضی كردم برود. یكی دو ساعت بود كه رفته بود و هوا هم تاریك شده بود. پیش خودم گفتم نكند موقع دستشویی‌ام باشد و دوباره بستر خود را نجس كنم و كار مادر پیرم زیاد شود. آخر مگر این پیرزن چقدر باید برای من صدمه بخورد. از طرفی هم نمی‌توانستم تكان بخورم. دلم گرفت. شروع كردم با صدای بلند گریه كردن و به بیبی دو عالم متوسل شدم و چندین بار گفتم امشب شب شهادت شماست، شما رفتید راحت شدید، چرا من مثل هم قطاری ها و دوستان پاسدارم شهید نشدم؟ چرا باید آنقدر عاجز شوم كه نتوانم كار خودم را خودم انجام دهم و خلاصه حالی پیدا كردم. در حالی كه نمی‌دانم خواب بودم یا بیدار، اتاق كاملا روش شد، ناگهان دیدم خانمی روی صندلی(كنار اتاق)- كه معمولا مادرم می‌نشست - نشسته و نوری كامل اطراف چادر او را احاطه كرده، گفتم: مادر كی برگشتی، چرا صدای در نیامد؟! شرمنده شده بودم كه او صدای گریه مرا شنیده و الان غصه می‌خورد. كه آن خانم گفت: تو خودت مرا صدا كردی!


گفتم: من كی شما را صدا زدم. من داشتم خانم فاطمه زهرا (س) را صدا می‌كردم.


ایشان بدون معطلی فرمود: بلند شو! خودت می‌توانی كارهایت را انجام دهی و نیاز به كسی نداری. بلند شو.


و من كه حال خودم را نمی فهمیدم، از روی تخت برخواستم، پایین آمدم و به طرف حیاط رفتم. اصلا حواسم نبود كه چراغ را روشن كنم؛ چرا كه همه جا كاملا روشن بود و بعد از چند دقیقه كه به اتاق برگشتم، دیدم اتاق تاریك است. نه نوری، نه كسی! به طرف در خانه رفتم، در را باز كردم. بوی عطری عجیب در كوچه پیچیده بود، اما كسی نبود. به خانه برگشتم. وسط حیاط بودم كه یك مرتبه مادرم در را باز كرد و وارد منزل شد و با دیدن من از هوش رفت. برخاستم كمی آب آوردم به صورتش پاشیدم. به هوش آمد. مرا نگاه می‌كرد و گریه می‌كرد. من هم به او نگاه می‌كردم و گریه می‌كردم.

پس از ساعتی ، تعریف كرد كه وقتی در مجلس، سخنران مصیبت حضرت زهرا (س) را خواند و روضه‌خوان یاد پهلو و سینه شكسته حضرت كرد و گفت: حضرت دستش را به در و دیوار می‌گرفت و راه می‌رفت، خیلی دلم شكست و پیش خود گفتم، ای كاش پسر من هم می‌توانست با دست گرفتن به دیوار راه برود كه یك مرتبه دلم به شور افتاد. یادم افتاد كه چراغ ها را برای تو روشن نكردم و شاید الان به من احتیاج داشته باشی. بلند شدم و هر چه صاحبخانه اصرار كرد كه برای شام بمانم، گفتم، نه! باید بروم.
هر چه به منزل نزدیك می‌شدم، دلشوره‌ام بیشتر می‌شد. وقتی وارد كوچه شدم، بوی عطر عجیبی آمد و هنگامی كه وارد منزل شدم، بوی عطر بسیار زیاد شد. ناگهان تو را وسط حیاط دیدم و دیگر حال خود را نفهمیدم.

پس از این واقعه پزشكان معاینات مختلفی كردند و گفتند این یك معجزه است كه نخاع شما كه قطع شده بود، بهبود یافته، ما با توجه به تجربیات پزشكی پیشنهاد می‌كنیم به این نقطه (ستون فقرات) فشار نیاور. سعی كن گاهی مواقع از عصا استفاده كنی. لذا من با این دو عصا این طرف و آن طرف می‌روم، تا انشاء الله پس از چندی آنها را هم كنار بگذارم. بچه‌ها همه موقع خداحافظی با بوس های بر صورت و پیشانی او لبان خود را متبرك نمودند.


جستجو در وبلاگ
درباره من
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :