تبلیغات
برگزیده های وب - یك شب همه جن‌ها رفتند... گزارشی از كوچه جنی‌های مشیریه
نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 30 دی 89 ساعت 20 و 20 دقیقه و 35 ثانیه
سرویس اجتماعی جهان:«... دنبال موكل گرفتن اومدی؟... چقدر می‌خواهی خرج كنی... موكل خوب می‌خوای كه تا اراده كنی تموم كار و بارت رو روبراه كنه...پادشاهش رو برات می‌گیرم... بشه غلام حلقه به گوشت... خوبه... هر موكل و دعای كه می‌گیری عُرش داره... باید اونو زود پرداخت كنی...زود بده تا پا گیرمون نشه... بعد هم بشین سر این سفره تا قفل زندگیت‌رو باز كنم... ازدواج كه نكردی...» نزدیك تپه‌های مشیریه. در كوچه پس كوچه‌هایی كه بافت فرسوده از سر و رویش می‌ریزد و پیچ می‌خورد داخل بیچارگی مردمی كه آنجا خانه دارند. كوچه جنی‌ها معروف است. یعنی معروف بود.
قبل از اینكه حاجی عربه از آنجا برود و با خودش هم لشگر جن‌هایش را ببرد. آن موقع كه حاجی عربه آنجا برای خودش بساط احضار جن راه انداخته بود، كوچه بن بست جنی‌ها پر می‌شد از زن‌ها و مردهایی كه به دنبال گرفتن موكل جن حاضر بودند تمام روز را در نوبت دیدن حاجی عربه سرپا تا شب منتظر بمانند. بعد هم اگر كارشان گیر بود شب هم با پتوهای سفری و یك فلاكس چای شب را به صبح برسانند. این ماجرای چندین سال بن بست جنی‌ها بود و بعضی‌ها كه تخیلاتشان قوی بود سپاه جنی‌ها را با تمام سربازها و شوالیه‌ها و سلاطینشان حس می‌كردند.

«... اول سر و كله حاجی عربه اینجا پیدا شد... از همون اول كه آمد اینجا هر روز زن‌ها برای گرفتن سر كتاب و زبون بند و باز كردن بخت دخترها اینجا رفت و آمد می‌كردند... بعد هم سر و كله سلطانی پیداش شد... بعد هم داوود روح و یكی دو نفر دیگه... فكر كنم نوچه‌های حاجی عربه بودند... اونقدر حرف جن و پری و آل زدند كه این بن بست به بن بست جنی‌ها معروف شد... از همون روز بود كه مردم شب‌ها می‌ترسیدند از سر این كوچه رد بشن...» پیرمرد موتور گازی خود را كنار دیوار تكیه می‌دهد و دستگاه پنبه زنی را روی زمین پهن می‌كند و شروع به زدن پنبه‌های تشك كهنه می‌كند.«...الان یكی دو سالی از اون شبی كه حاجی عربه كلاهبردار بند و بساطش را جمع كرد و از این كوچه رفت و پول مردم رو خورد می‌گذره... اونای دیگه هم به فاصله یه هفته كه گندش دراومد رفتن...»

بن بست جنی‌ها كوچه باریكی با سه خانه قدیمی درب و داغان است. دیوارهای قدیمی آجری كه از بالای این دیوارهای كوتاه اقاقی‌های و درختان به بیرون آویزان شده اند.«... همیشه این بن بست صدای گربه و كلاغ می‌ده... اصلا كسی جرات نمی‌كنه خونه‌های این بن بست رو بخره... می‌گن شبا صداهای عجیب و غرییب می‌آد... چند نفری اومدن تا این خونه‌ها رو بخرن اما پشیمون شدن و رفتن و پشت سرشان رو نگاه نكردن...» از بن بست بی‌نام اما معروف به جنی‌ها كه زمانی یكی از بن بست‌های پر رفت و آمد بود، الان فقط كوچه تنگ و باریك و قدیمی با سه خانه خالی مانده و ترس شبانه اهالی محل از جن‌هایی كه با صاحبشان نرفتن و داخل خانه‌های خالی زندگی می‌كنن.

بن بست جنی‌ها سال۱۳۸۲

آن زمان یك كوچه جنی‌ها بود و زن‌هایی كه برای بستن زبان مادر شوهر و انداختن محبت خود به دل شوهرهای بخت برگشته‌شان راهی اینجا می‌شدند. حاجی عربه مردی بود اهوازی با قدی بلند و لاغر كه می‌گفت پسر بزرگش در جنگ لبنان شهید شده و الان هم با زن دومش در تهران زندگی می‌كند. مردی با چشمان بزرگ و لباس عربی «دش‌داشه» همیشه اتاق انتظار داخل خانه پر بود از زن‌ها و مردهایی كه همگی مشكل داشتند و سر كوچه هم پر بود از ماشین‌های مدل بالایی كه از صبح تا شب راه را بر روی اهالی محل می‌بستند. داخ اتاقی كه حاجی عربه در اون به دعا نویسی مشغول بود صندوق بزرگ سبز رنگ و سفره‌ای كه دائم پهن بود و سر سفره هم دیگ بزرگی قفل‌های بسته و نبسته زندگی آدم‌ها را نشان می‌داد. حاجی وقتی مشتری پر و پاقرصی را پیدا می‌كرد از پشت در داد می‌زد:«... اُم حیدر...جِب اِلچای... یعنی ننه حیدر چای بیار...» بعد هم حرف بود بر سر گرفتن موكل از جنی‌ها و پولدار شدن و باقی قضایا.«... وُلٍك تو كه پول داری... ۵ میلیون بده برات پادشاه جنی‌ها رو تسخیر كنم... آره...همچی پولدار بشی كه نفهمی از كجا برات رسیده... الان من خودم دو تا از پادشاهاشون رو دارم... هموئیل اسم یكی‌شونه... از در و دشت داره برام می‌رسه...» وقتی سركتاب گرفتن حاجی از روی كتاب كهنه به زبان اردو شروع می‌شد همه حرف‌ها و سركتاب‌ها برای مشتریانش یكی بود انگار این كتاب فقط یك صفحه داشت.«... من پول نمی‌گیرم مسلمون... فقط اون صندوق سبز رو كنار اتاق می‌بینی برا كمك به نیازمندانه... هرچقدر می‌تونی توش بریز باید عُرش دعا را زود داد تا دعا اثر كنه و پا پیچ آدم نشه... بعد هم موكل می‌خواهی باید یه گوسفند قربونی كنی... الان گوشت كیلویی۸ هزار تونه ۲۰۰ هزار تومن تو این صندوق بریز تا من داخل این دیگ قفل‌های زندگیت رو وا كنم...» مشتری‌ها سر سفره می‌نشستند و حاجی شروع به ارتباط گرفتن با موكل خودش می‌شد. پارچه سفید رنگی روی دیگ می‌انداخت و شروع می‌كرد به هم زدن دیگ... بعد هم پارچه را از روی دیگ بر می‌داشت و آب داخل آن لجن می‌شد:«... وای مامان... الان آب دیگ تمیز بود چقدر لجن شده...» حاجی راضی از این تعجب مشتریان زیر چشمی نگاهی می‌انداخت و زیر لب ورد می‌خواند:«... گفتی اسمت چی بود؟... الهه... بیا الهه نازم بیا دست كن داخل دیگ ببین چی پیدا می‌كنی؟...» دختر جوان چادر مشكی‌اش را روی سرش جا‌به‌جا می‌كرد و بغل حاجی می‌نشست و دستش را داخل دیگ می‌كرد:« وای... این همه قفل... یا امام زمان...» بعد هم تجویز حاجی عرب شروع می‌شدو بیعانه‌هایی كه برای گرفتن موكل و دعا و بخت گشایی از مشتریان می‌گرفت:« خودت هم باید ریاضت بكشی... ۴۰ روز غذاهای حیوانی نمی‌خوری... بعد هم این وردها را می‌خوانی و این عودها رو می‌سوزونی... دوست داری موكلت به چه شكلی جلوت ظاهر بشه؟...» اكثر موكل‌هایی كه قرار بود جلوی چشم مشتریان ظاهر بشه از دایره حیوانات خارج نمی‌شدند.

دختر رجب سلمانی و خواستگاری پسر شاه پریان

داخل همان بن بست جنی‌ها پنج، شش ماه بعد سر و كله «داوود روح» پیدا شد. پیرمرد چاق و كوتاه قدی كه می‌گفتند با سه تا از زن‌هایش در یك خانه زندگی می‌كند. آنجا پاتوق مشتری‌های مریض و دخترهای شوهر نكرده بود. داخل اتاق دعانویسی داوود كه می‌شدی، در و دیوار پر بود از تسبیح و تابلوهای قدیمی كه می‌گفتند اولین دست نویس‌های دعا نویسی است. داوود بالای اتاق می‌شست و زن‌ها دایره وار دور تا دور اتاق می‌نشستند. زن بزرگ داوود همیشه داخل اتاق بود و كارهای داوود را انجام می‌داد. زن حدود ۵۰ سال داشت .آن روز كه برای تحقیق درباره ماوراءالطبیعه گذرم به این كوچه افتاد،‌بهناز را مادرش روی دست به این خانه آورده بود. می‌گفت بعضی وقت‌ها دهنش كف می‌كنه و شروع به لرزیدن می‌كنه. دختر ۱۵ ساله‌ای با موهای خرمایی روشن و چشمان عسلی. داوود از پشت منقل بزرگی كه جلوی رویش روشن بود و اسپند روی آن می‌سوزاند نیم نگاهی به این دختر بی‌نوا انداخت. دستی به صورت او كشید و بعد هم چای پر رنگ را لاجرعه سركشید.:«... خواهرم... پسر شاه پریون عاشق دخترت شده... وضعش از این بدتر هم می‌شه... یه وقت دیدی دیگه از دخترت خبری نیس ها...» زن خیلی گریه كردو دست به دامن داوود شد.:« تو رو خدا من همین یه دختر رو دارم... نجاتش بدین...»

مراسم جن گیری كه شروع شد. لرزه به تن همه زن‌ها افتاد... داوود ورد می‌خواند و تند تند اسپند توی آتش منقل می‌ریخت. آن‌قدر اسپند تو منقل ریخت كه چشم، چشم را نمی‌دید. بعد هم برق‌ها را خاموش كردند. زن‌ها همه به درگاه اتاق پشتی نگاه می‌كردند كه قرار بود جن از این درگاه به دنیای انسانی پا بگذارد. درگاهی كه پرده سفید به آن آویزان بود:« می‌گن جن‌ها پشت این پرده ظاهر می‌شن... بسم...» وقتی شبح پشت پرده سایه انداخت همه زن‌ها چادرها و روسری‌های خود را توی صورتشان كشیدند.نفس‌ها حبس شده بود. داوود هم از فرصت استفاده كرد و یك تكه تریاك داخل استكان چای انداخت و سر كشید.خماری حس خوبی به او داد. شبح پشت پرده سفید ظاهر شد. پرده سفید روی درگاهی اتاق تكان می‌خورد. تا اینكه بچه كوچكی پشت پرده ظاهر شد. باد پنكه‌ای كه با فاصله پشت درگاهی گذاشته بودند و پسر كوچكی كه خودش را به پای مادرش چسبانده بود، همه معادله‌های داوود روح را كه شب‌ها با زن هایش این سناریو را تمرین می‌كرد، به هم خورد. داوود بااشاره چشم به طاهره خانم فهماند كه اوضاع كشمشی است و زن قبل از اینكه مشتری‌ها بفهمند به سرعت پشت پرده رفت و بچه را بغل كرد و رفت. داوود هیچ وقت باورش نمی‌شد كه من تنها شاهد تمام ماجراهای اتفاق افتاده هستم

سلطانی هم وضعی بهتر از اون دوتای دیگه نداشت. بعدش گندش درآمد كه حاجی عربه این دوتا را آورده اینجا و از آنها پول می‌گیره كه خرده مشتریانش را پیش آن دوتا می‌فرستد.قرار گذاشته بودند كه مشتری‌های بزرگ و دادن موكل سهم حاجی عربه باشه و دعا نویسی سهم داوود و خرده كارهای شیطانی و بستن بخت و احضار روح و... هم كار سلطانی.

سلطانی پیرمرد قد خمیده‌ای بود كه ریش و سیبیل بلند و زرد رنگی داشت. ابروهایش تا روی چشمانش را گرفته بود و هر كس كه می‌خواست كسی را بدبخت كند و با دعا و جادو او را بكشد می‌آمد سراغ سلطانی. می‌گفتند هر شب می‌رفت قبرستان ابن بابویه و گربه مرده‌ای را پیدا می‌كرد و به نام فردی داخل بدن گربه سوزن فرو می‌كرد:« این سوزن‌ها همون شب تو رگ و ریشه اون فردی كه می‌خواهیم نباشه فرو می‌ره... همون شب روح از بدنش جدا می‌شه و می‌میره...» خانه سلطانی خیلی تاریك بود و از داخل زیر زمین تاریك خانه‌اش همیشه صدای گربه می‌امد و بالای درخت توت وسط حیاط هم جز كلاغ پرنده دیگری پر نمی‌زد.

فرار شبانه جن‌گیرها

یكی دو سال بعد همه مشتریانی كه به دنبال موكل بودند می‌آمدند و می‌رفتند. بعضی‌ها هم توهمی شده بودند و ادعا می‌كردند كه جن می‌بینند. اما خبری از پول و كار آنچنانی نبود. در این یكی دو سال حاجی عربه مهره‌های مار زیادی را به قیمت ۲۰۰ هزار تومان به زن‌ها و دخترهای جوان فروخت و سفره‌های زیادی را برای بخت گشایی و كارگشایی انداخت. گاهی اوقات پیش می‌آمد كه یك ماهی هر سه گم و گور می‌شدند. از زن حاجی كه سراغ می‌گرفتی، می‌گفت:«... رفته تو كوه... داره موكل احضار می‌كنه... نمی‌دونم كی می‌یاد...» آخر سر هم در را روی مردمی كه هم پولشان را از دست داده بودند و هم آرزوهای برباد رفته‌شان كه ساخته ذهنیاتی بود كه حاجی عربه تو سر آنها كرده بود هر شب به سراغ این كوچه می‌آمدند تا اولین نفری باشند كه حاجی را بعد از احضار موكل و برگشتن از كوه می‌بینند. داوود هم برای نوشتن دعای مهر و محبت پا فراتر گذاشته بود و به زن‌ها پیشنهاد می‌كرد كه روی بازو و یا روی شكم آنها اگر این دعا را بنویسد خیلی تاثیر دارد.

اما تنها چیزی كه باعث شد چند سال به كارهای خود در این محل ادامه بدهند وجود جن سرخی بود كه می‌گفتند اطراف تپه‌های مشیریه دیده شده بود. با موهای قرمز.

به گزارش خبرنگار جهان الان ۶،۷ سال از ماجرای بن بست جنی و جن تپه‌های مشیریه می‌گذرد. بعد از فرار جن‌گیرها پلیس به دنبال سلطانی و داوود و حاجی عرب بود. انگار اب شده بودند و رفته بودند زیر زمین. شاید هم همان لشگر جنی‌ها كه همیشه می‌خواستند مانند عصر برده‌داری به تسخیر آدم‌ها دربیاورند كمكشان كرده بود. الان معلوم نیست داوود چند دختر و زن دیگر را به عنوان زن‌ خانه به زن‌های قبلی‌اش اضافه كرده. سلطانی كجا دارد به تن گربه مرده سوزن فرو می‌كند و حاجی عرب پول موكل‌های نداشته‌اش را از مردم می‌گیرد.
موضوع: فرهنگی،

جستجو در وبلاگ
درباره من
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :